همین
پریشب بود که با همسرم به تماشای نسکافه داغ داغ رفتیم و درباره داربستهای خطرناک
تبلیغاتی صحبت کردیم...
اصل داستان
در
خیابان قدم میزدم. امروز صبح کمی سرخوش بود، کمی نشاط کودکی جانم را به وجد آورده
بود و کمی دست به برگهای سبز درختان کنار پیادهرو میکشیدم، درب سطل زباله بزرگ
را که گوشه آن آویزان بود میجنباندم. سر چهارراه که رسیدم پیام اتفاق در انتظارم
بود. این بار کمی دردناک!
در
حالی که به زمین نگاه میکردم و در جهان فکرها غوطه میخوردم، ناگهان دَننننگ، سرم
منفجر شد.
نه،
از کرات دیگر به من حمله نشده بود. فقط و فقط چراغ راهنمایی مخصوص عابر که پلیس
راهنمایی و رانندگی با ناشیگری در میان پیاده رو کاشته بود، فاصلهای کمتر از ١٨٠
سانت با زمین داشت. بقیه ماجرا را خودتان حدس میزنید. جلوی ماشینها که به ردیف
ایستاده بودند سکندی خوردم. سرم زخم شده بود.
به
خود گفتم: اینجا ایران است، باز بازیگوشی کردی؟ در این سرزمین حتی قوانین و
عاملان آن نیز حقی برای کودک درون تو قائل نیستند و آنگاه تو کودک خود را به
خیابان میآوری؟
چند کلمه بیشتر...
سالها
پیش در ساحل کوچک چابهار پشت هتل آبی، منطقهای را سپاه تخلیه کرده بود و مردم در
آن شنا میکردند. آن روزها آنجا میرفتم. سپاه یکی از دکلهای نگهبانی را کنده
بود، اما یکی از میلههای آن مانند نیزه به صورت عمود در فاصله ١٠ تا ١٥ متری ساحل
درون آب باقی مانده بود. کمی مد که میشد، میله زیر آب میرفت و یک بار پای مرا
نیز زخمی کرد. نمیدانم آیا آن میله هنوز هست؟ و نمیدانم تا کنون به چشم و شکم و
دست و پای چند نفر آسیب رسانده است؟
زمانی
که پلیس راهنمایی و سپاه- که باید نماد انضباط باشند- رفتاری این گونه جهان سومی و
نابالغ دارند، تصور میکنید مردم کوچه و خیابان ما چگونه عمل میکنند؟
یک
مورد آن را در خیابان شریعتی شاهد بودم. میله ده بیست سانتی برهنهای از سایبان
سوپر مارکت بیرون زده بود و مستقیم در مسیر حرکت عابرین قرار داشت. جلو چشمانم
پیشانی مرد بینوایی به آن خورد و خون فواره کرد.
داربستهای
تبلیغاتی نیز که نیم ساعته در گوشه و کنار شهرها علم میشوند، داستان خود را
دارند. اینجا ایران است- جایی که در آن فرهنگ شهروندی از طرف کل جامعه و حتی اعضاء
خانواده تضییع میشود.
کودک
درونتان را گوشه اتاقتان مخفی کنید، فضای خانه و شهر برای او خطرناک است.
آینده ایران چه خواهد شد؟ میان پیشبینیهای ناامیدانه، یک راه درخشان همچنان وجود دارد: باز کردن صدف (قرآن ظاهر) و دستیابی به مروارید درون (قرآن کتابی است در این کتاب پنهان) که همانا مانیفست راهگشای آیین توحید است. آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. چرا به جای جستجوی ابرمردی افسانهای، چشم به روی ابرفکری کارگشا نیافکنیم؟ وبلاگ اسلام رها از جهل میکوشد صدف ابرفکر جاویدان را بگشاید؛ مروارید قرآن قطبنمایی برای زندگی و تاسیس جامعه دموکراتیک توحیدیست.